تبليغاتX
life is love

life is love

  قول...!!!
امروز آخرين روزي است كه از كلام و دلم برايت مي نويسم.

امروز غم سنگيني دل كوچكم را فرا گرفته.

آخر تو به من قول داده بودي نگذاري كسي دلم را بشكند اما خودت٬آري٬خودِ تو٬آن را شكستي...!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 19:43  توسط yasaman  | 

کوچک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم،

اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم، کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود.

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند،

کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم،

کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود، کاش قلبها در چهره بود،

اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد و

دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم. سکوت پُر،

بهتر از فریادِ تو خالیست، سکوتی را که یک نفر بفهمد،

بهتر از هزار فریادی است که هیچکس نفهمد،

سکوتی که سرشار از ناگفته هاست،

ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد دارد.

دنیا را ببین، بچه بودیم از آسمان باران می آمد،

بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!!!

بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن،

بزرگ شدیم هیچکس نمی بینه،

بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم، بزرگ شدیم تو خلوت،

بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست،

بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه،

بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم،

بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی، بعضی هارو کم و

بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم...

بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن،

بزرگ که شدیم قضاوت های درست و غلط باعث شد که

اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه. کاش هنوزم همه رو به

اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم...

بچه که بودیم اگه با کسی دعوا می کردیم یک ساعت بعد

از یادمون میرفت، بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها

تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم...

بچه که بودیم بزرگترین آرزومون، داشتن کوچکترین چیز بود،

بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون، داشتن بزرگترین چیزه،

بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود،

بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم،

بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترهارو درمی آوردیم،

بزرگ که شدیم همش تو خیالمون برمی گردیم به بچگی،

بچه بودیم درددل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند،

بزرگ شده ایم درددل را به صد زبان به کسی می گوییم،

هیچکس نمی فهمه.

بچه که بودیم بچه بودیم، بزرگ که شدیم، بزرگ که نشدیم هیچ،

دیگه همون بچه هم نیستیم...

ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم و همیشه بچه بودیم

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 21:2  توسط yasaman  | 

سلام دوستای گلم

امروز روزه دختره امروز رو به تموم دخترای ایرونی تبریک میگم امروز اکثر دوستامم بهم تبریک گفتن ولی از اونی که انتظار داشتم تبریک نگفت خیلی دلم شکست به همین زودی فراموشم کرد؟

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 15:36  توسط yasaman  | 

یه اتاق تاریک یه سکوت بهت الود یه آرامش مسموم یه اهنگ ملایم یه جمله عمیق وسط اهنگ بی تو من

در همه ی شب غریبم و یه قطره اشک که روی گونه هایم لغزید بهم فهموند که چقدر دلم برای داشتنت تنگ

شده امشب دستهام بهونه ی دستهایت را دارد و چشمام حسرت یک نگات توی ان چهره ی معصومت یه

بغض غریب که توی گلویم لونه کرده و یک احساس غریب تر داره تبر به ریشه بودنم میزنه دلم برای

روزهای آفتابی گذشته بی تابی میکنه و پاهام بدجوری دلتنگ پا گذاشتن تو جاده ی بارون زده خیالت

میکند چقدر سخته اروزی کسی را داشتن که ارزویت را ندارد چقدر سخته دلتنگ کسی بودن که دلتنگ

دیگری است خواستم روی یادت خط بکشم خواستم دیگه دلتنگ نباشم از جایم بلند شدم چراغهای اتاق را

روشن کردم سکوت را شکستم اهنگ را قطع کردم اشکهایم را پاک اما قطره ی اشک بعدی ام روی گونه هایم

سر خورد تا بهم بفهموند هنوز دلتنگم......

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 17:55  توسط yasaman  | 

چه بیرحمانه مرا از خود راندی و چه ناعادلانه قضاوت کردی

با چه بیرحمی مرا تنها درین محنت سرا رها کردی

بیصدا رفتی و صدای های های گریه های مرا نشنیدی

وصدای این قلب شکسته که بعد از تو چه شکسته تر شد

من باز هم بیصدا شکستم و تو میتوانی شکستن مرا جشن بگیری

برایم نا نمانده و تو راحت باش خوش باش زندگی کن...

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 17:54  توسط yasaman  | 

مي خواهدم...

 پيداست از طرز نگاهش

دزديده ديدن هاي او مي گويدم راز

مي خواهدم...

 وز شوق اين احساس جان بخش

ذرات من پيوسته در رقصند و پرواز ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 20:17  توسط yasaman  | 

 نه به اون عشق و امید و آرزو ...

نه به این جنگ و جدال و گفتگو ...

نه به اون گریه و دوست دارم و دلتنگی ...

نه به این خنده و این نفرت و این دلزدگی ...

نه به دلبستگی ات ... نه به این خستگی ات !

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 20:15  توسط yasaman  | 

راست گفتی

 كه تنهايم نمي گذاري

من هستم و

 رقص پرده

 به آواز نسيم

پنجره اي گشوده

 رو به حيراني .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 20:14  توسط yasaman  | 

هر وقت تنها شدی بدون خدا همه رو بیرون کرده تا تو باشی و خودش
اون وقت نوازشت کنه و به حرف دلت گوش کنه

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 14:28  توسط yasaman  | 

خداجان ..دلم را نسوزان بیشتر ..

. اگر  به من نمیدی  از جلوی چشمم دورش کن ..

دلم هوس می کند داشتنش را ...

پس دلم را نسوزان ..

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 19:8  توسط yasaman  | 

سلام

ای بی وفا ای بی ترحم

سلام

ای خنجر حرفای مردم

سلام

ای اشنا بارنگ خونم

سلام

ای دشمن زیبای جونم

بازم

نامه میدم با سطر قرمز

اخه این بار شده من

با تو هرگز...!!!

نمی خوام حتی حالتو

بدونم

تعجب میکنی؟؟؟

اره همونم

همونی که از تو یک بت یک خدا

ساخت...!!!

همونی که برات هر لحظه میمرد

که ذکر نامتو

بی جون نمیبرد

همونم

که میگفتم نازنینم

بمیرم

اما اشکاتو

نبینم........

همونی که دستای

تو مهر لباش بود

اگه زانو نمیزد غم باهاش بود

حالا اروم نشستم

روی زانوم...!!!

ولی دیگه گذشت

اون حرفا جونم

تعجب میکنی؟؟؟

اره عجیبه...!!!

میخوام دورشم

ازت...!!!

خیلی غریبه

خیال کردی

همیشه باهاتم؟؟؟

با این نامردیات

بازم باهاتم؟؟؟

برات کافی نبود

حتی جوونیم؟؟؟

تموم شد

ااره گم شد مهربونیم

دیگه هرچی کشیدم

بسه جونم...!!!

نمیبینیم همو این

خوبه...

بهتر

دیگه بسه برام

هرچی کشیدم

فریبی بود که من از تو

ندیدم؟؟؟

دروغی هست نگفته

مونده باشه؟؟؟

کسی هست تو خیال تو نباشه؟؟؟

عجب

دریغ از سر سوزن صداقت...!!!

دریغ از یک نگاه عاشقونه

دریغ از یک سلام بی بهونه

نه نفرینت چرا؟؟؟

این رسم ما نیست

اگرچه

این چیزا درد شما نیست

گل ناز

چرا اخمات تو هم شد؟؟؟

چیه

توهین به ذات محترم شد؟؟؟

دیگه کوتاه کنم

با یک خداحافظ

که عشق ما رسید

به سد...هرگز!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 19:6  توسط yasaman  | 

برای تمام ناملایماتم و برای تمام آنچه

غلط ،درست می پنداشتم این واژه

 را می نویسم ...


                       
هنگامی كه به خود آمدم جز درماندگی

 چیز دیگری در چشمانم موج نمی زد

 جز غمی كه از آن شكست بر تار و پود

 وجودم نقش بسته بود .


 گویی آن زمان فقط غم میدیدم

 و خود را در هاله ای از فكر های

 ناممكن محبوس كرده بودم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 19:5  توسط yasaman  | 

بهانه



دلم مي خوست بهانه اي باشي براي فراموش كردن همه چيز...

اما حالا دلم مي خواهد بهانه اي باشد براي فراموش كردن تو ...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 17:45  توسط yasaman  | 

داغ گذاشتم دست ذهنم را 

که دیگر به یادت نباشد 

حتا عکس ات را با قاب چوبی اش از دیوار ذهنم برداشته ام 

تا دیگر جای خالی ات را هم حس نکند .

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 17:43  توسط yasaman  | 

دلم می خواهد اینگونه باشد

دکتر علی شریعتی:

در درد ها دوست را خبر نکردن خود یک عشق ورزیدن است. تقیه ی درد، زیباترین نمایش ایمان است. به محبت خلوصی می بخشد که سخت شیرین است.رنج تلخ است اما هنگامی که تنها می کشیم تا دوست را به یاری نخوانیم، برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند، طعم توفیقی می چشاند.

تنها نعمتی را که برای تو در مسیر این راهی که عمر نام دارد آرزو می کنم، تصادف با یکی دو روح خارق العاده، با یکی دو دل بزرگ ، با یکی دو فهم عظیم و خوب و زیباست.چرا نمی گویم بیشتر؟بیشتر نیست.یکی، بیشترین عدد ممکن است.دو را برای وزن کلام آوردم و نیست.

چه گران بهایند انسان هایی که بزرگواری ها و عظمت های خوب و دوست داشتنی و زیبایی هایی لطیف و قیمتی انسانی را دارند و خود از آن آگاه نیستند.این از آن مقوله نفهمیدن هایی است که به روح، ارجمندی متعالی و عزیزی می بخشد.

آدمی که فقط در مصرف متمدن می شود وحشی از او مترقی تر است.

مجهول ماندن رنج بزرگ آدمی است.یک روح هر چه زیباتر است و هر چه داراتر است به آشنا نیازمند تر است.

+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 21:31  توسط yasaman  | 

 محكم باش

دلت قرص باشدكه يكي هميشه هست

يكي  می خواهد تنها نباشی

دلت قرص باشد كه هيچ اتفاقي بدون دليل نيست

يكي مي خواهد تو بيشتر بفهمي

دلت قرص باشد كه يكي تورا هيچ وقت فراموش نمي كند

يكي كه حتي اگر یادت برود  یادش باشی

دلت قرص باشد كه يكي هميشه منتظر توست

يكي كه ممكن است انتظارش را نكشي

دلت قرص باشد كه يكي اشك هايت را پاك مي كند

يكي كه شايد دستانش را برگونه هايت لمس نكني

دلت قرص باشد كه يكي اشتباهت  را درست مي كند

يكي كه هيچ وقت به رويت نمي آورد

دلت قرص باشد كه يكي همه ي ناگفته هايت را مي شنود

يكي كه هميشه سراپا محو توست

دلت قرص باشد...

قرص قرص ...

+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 12:23  توسط yasaman  | 

روزهای دبستان

"اولین روز دبستان بازگرد

کودکی ها، شاد و خندان بازگرد

 

بازگرد ای خاطرات کودکی

خاطرات رنگ رنگ پولکی

 

خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کهن مانا ترند

 

درس های سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

 

درس پندآموز روباه و خروس

روبه مکار دزد و چاپلوس

 

کاکلی گنجشککی باهوش بود

فیل نادانی برایش موش بود

 

روز مهمانی کوکب خانم است

سفره پر از بوی نان گندم است

 

با وجود سوز و سرمای شدید

ریزعلی پیراهن از تن می درید

 

تا درون نیمکت جا می شدیم

ما پر از تصمیم کبری می شدیم

 

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

 

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

 

گرمی دستانمان از آه بود

برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

 

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ

خش خش جاروی بابا روی برگ

 

همکلاسی های من یادم کنید

باز هم در کوچه فریادم کنید

 

همکلاسی های درس رنج و کار

بچه های جامه های وصله دار

 

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بود و تفریقی نبود

 

کاش می شد باز کوچک می شدیم

لااقل یک روز... لااقل یک روز... کودک می شدیم

 

یاد آن آموزگار ساده پوش

یاد آن گچ ها که بودش روی دوش

 

ای معلم نام و هم یادت بخیر

یاد درس آب بابایت بخیر

 

ای دبستانی ترین احساس من

بازگرد این مشق ها را خط بزن..."

+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 12:21  توسط yasaman  | 

خدایا همه کسانی را که در مورد من بد فکر میکنن

 به خودت میسپارم همین

+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 10:40  توسط yasaman  | 

درتنهايي خود لحظه ها را برايت گريه کردم در بي کسيم براي تو که همه کسم بودي گريه کردم در حال خنديدن بودم که به ياد خنده هاي سرد و تلخت گريه کردم در حين دويدن در کوچه هاي زندگي بودم که ناگاه به ياد لحظه هايي که بودي و اکنون نيستي ايستادم و آرام گريه کردم ولي اکنون مي خندم آري ميخندم به تمام لحظه هاي بچگانه اي که به خاطرت اشک هايم را قرباني کردم
+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 10:28  توسط yasaman  | 

امروز مي خواستم با كسي سخن بگويم ولي در عين شلوغي اطرافم تنهاي تنها بودم. امروز دوست داشتم در دامان طبيعت قدم بزنم ولي انگار ديگر طبيعت غريبه است با ضربان قلب بشر امروز. امروز خسته بودم و گفتم:"بگويم از ناگفته هاي دلم براي آشنايي از همين نزديكيها" اما نيافتم آنچه را در پي اش بودم. خواستم بگويم من هستم ولي نبودم در ميان هيچها و پوچها. گم گشته اي بيش نبودم در ميان پيشرفتها و خواستها و من آواره اي بودم در ميان بيچارگان. سخني از دهان راندم و چونان مضحكان  بر سرا پرده ي خيالم ناليدم. گفتم بگويم از ناگفته هاي درونم امروز، انگشتان بر دهانها رفت و همه گفتند:"هيس." دلم تنگ است امروز و من ديگر ندارم راهي به سوي فردا. بازهم خسته ام و مي نالم از درد و كسي نيست بگويد و ازاين بخت خراب بپرسد دليل ناله ام را. امروز مي گويم من و ديگر نمي شنوم صداي انسانهايي را كه هركدام در خلوت تنهاييشان در جاي جاي اين زمين خاكي مي نالند از بي رفاقتي. مي نالند و من هم نمي شنوم صداي آنهارا. درد من ديگر شده است درد ما. همه بشر تنهاست. و بشر تنهاتر مي شود در ميان اين همه رخدادها.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 22:41  توسط yasaman  |